تبليغاتX
قصه دلها


قصه دلها

قصه دلهایی عاشق



 

 i6iuuv1car7itkpo1af.jpg

 

سلام به همه دوستای عزیز خودم. شرمنده ام که تو این چند وقت نتونستم بهتون سر بزنم. به خدا واسه مشکلات درس و دانشگاه خیلی گرفتارم. ممنون از همتون که بهم سر زدید و شرمنده ام کردید. کامنتای همه روخوندم ولی شرمنده که بازم فعلا تا یه مدتی نمی تونم بیام. ایشالا بعدش که مشکلاتم حل شد بر می گردم. بای تا بعد. همتون رو دوست دارم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:51 توسط میلاد| |

سلام بچه ها. خوبید؟ امیدوارم سالم و سر حال باشید. ببخشید که یه چند روزی نبودم دلیلش رو اخر این پست در قسمت زندگی روزمره خودم می نویسم. راستی قرار شد که اول هر پست داستان زندگی مهرداد و ندا رو بنویسم و اخرش هم زندگی خودم. هر کسی که گفته بود من زندگی خودم رو بنویسم فقط اخر وب رو بخونه و داستان رو نخونه و بالعکس.

سکانس ۱ زندگی مهرداد و ندا:

قبل از اینکه از زندگی مهرداد و ندا بگم بهتره که از زندگی خودم و مهرداد بگم. از بچگیمون بگم. من تقریبا ۱۰ سالم بود و یه بچه خیلی شیطون و خرابکار بودم. الان گاهی وقتها که مامانم از بچگی هام تعریف میکنه وحشت میکنم. همیشه تو کوچه بودم و با بچه های محله بازی میکردیم. یه جورایی هم سر دسته بچه های محل بودم و هر کسی هرکاری میخواست بکنه به من می گفت بعد کارش رو انجام می داد. یه روز که داشتیم بازی می کردیم دیدم یه پسری اومده وایستاده کنار دیوار و باز ما رو نگاه میکنه. اول بهش محل نذاشتیم و کاری باهاش نداشتیم ولی بعد از چند دقیقه ای اومد جلو و گفت با من هم بازی کنید. بچه ها به من نگاه کردن و گفتن بازیش بدیم؟ منم یه نگاهی بهش کردم و گفتم تو بیا وایسا ذخیره تا بعدا بیارمت تو بازی. خیلی ناراحت شد. دوباره بعد از گذشت چند دقیقه اومد به من گفت منم بیام تو بازی؟ بهش گفتم نه که اونم عصبانی شدو حقم داشت. من کار خوبی نکرده بودم ولی به خاطر بچگشم بود. و دعوامون شد باهم. دعوای خیلی بدی با هم کردیم و بازی اون روزمون بهم ریخت. رفتیم خونه. فکر کردم مال محله دیگه هستن و دیگه اون طرفا پیداش نمیشه ولی اونا اسباب کشی کرده بودن و دقیقا اومده بودن خونه کناری ما. فرداش دوباره دیدم اومد و وایستاد کنار دیوار  من هم اصلا نگاهش نمی کردم که دیدم اومد طرف من و یه چیپس واسم خریده بود و بهم داد و گفت منو ببخش. نمی دونم چرا ولی یه دفعه دلم خواست بغلش کنم. با اون سن کم گرفتمش بغل و بوسش کردم و گفتم منو ببخش. اشتباه از من بوده. اونم هی می گفت نه من مقصرم. بقیه خشکشون زده بود. ما دیگه انگار ۲۰ ساله که همدیگه رو می شناختیم. اینجوری شد که یکی از بهترین دوستای کل زندگیم رو پیدا کردم. دوستی که الان ۱۰ ساله همیشه باهامه. توی ناراحتی ها توی خوشی ها.

مهرداد ۲ سال از من بزرگتر بود. یه پسر خیلی خوب و خوش قیافه که همه چیزش مثل خودم بود. خیلی بهم شبیه بودیم. از اون روز به بعد سعی کردیم این دوستیمون رو تا اخر عمر ادامه بدیم و توی همه چیز بهم کمک کنیم.

توی دوران دبیرستان دوستای دیگه هم بهمون اضافه شدن که یکیشون پوریا بود که ادرسش رو واستون گذاشتم. الان خیلی وقته با پوریا هم هردومون دوستیم ولی دوستی من و مهرداد بر می گرده به خیلی وقت پیش.

من و مهرداد بعد از اون همیشه با هم بودیم. هرجا که اون می رفت منم با خودش می برد و بالعکس. حتی اگه من یه کلاس می رفتم اون رو هم خبر می کردم و با هم ثبت نام می کردیم و می رفتیم. همه چیز زندگی همدیگه رو می دونستیم. همیشه با هم در مورد مسائل مختلف درد و دل می کردیم. اون همه چیزش رو به من می گفت و منم همین طور. خیلی وقتها با هم بیرون می رفتیم. چند سالی همین طور گذشت تا اینکه ما هم بزرگتر شدیم و واقعا مثل دو تا برادر بودیم.

توی سکانس بعدی نحوه اشنا شدن مهراد رو با ندا میگم که خیلی قشنگه و باحاله. حتی اگه این پست رو نخوندید اون رو حتما بخونید.

 

زندگی روزمره خودم:

ببخشید که چند روز نبودم. اخه درگیر یه مشکل دانشگاهی وحشتناک بودم که خدا رو شکر حل شد. ممنونم از همه اونایی که واسم دعا کردن. خیلی دوستون دارم. موضوع این بود که من قبلا یه دانشگاه دیگه با یه رشته دیگه درس می خوندم و می خواستم تغییر رشته و دانشگاه بدم که نمیشد ولی خدا رو شکر بعد از کلی دوندگی درست شد.

الانم که دارم میرم دانشگاه و یه مقدار سرم شلوغ شده ولی سعی میکنم حتما اپ کنم.

منتظر نظراتتون هستم. از خودتون واسم بگید. از زندگیتون بگید.

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:8 توسط میلاد| |

سلام بچه ها. من این چند روزه خیلی حالم بد بود. نبودم. تر و خدا توی این شبهای احیا حتما واسم دعا کنید. اخه یه مشکلی واسم پیش اومده که خیلی اعصابم رو ریخته بهم. خیلی داغونم. یادتون نره واسم دعا کنید.

راستی موضوع اپ رو هم که گذاشته بودم به نظر سنجی جوابش این شد:

کلا ۲۶ نفر توی نظرسنجی شرکت کرده بودن. هرچند که تعدادی هم توی کامنتاشون نظرشون رو گفتن.

۹ نفر گفته بودن که زندگی روزمره خودت رو بنویس.

۱ نفر گفته بود که شعر و عکس بذار.

۱۶ نفر هم گفته بودن که داستان زندگی مهرداد و ندا رو بنویس.

من پیش خودم فکر کردم که حق با اکثریته و همیشه به خواسته اکثریت احترام گذاشتم حتی اگه برخلاف نظر من بوده. مثل همین جا که شاید خودم چیز دیگه ای رو دوست داشتم ولی به نظر اکثریت احترام میگذارم. اگه میخواستم به این نظر سنجی گوش ندم پس چرا ایجادش کردم؟ واسه همین قرار شد که از این به بعد داستان زندگی مهرداد و ندا رو بنویسم ولی یه کار دیگه هم میکنم که اون ۹ نفر و چند نفری که تو کامنتاشون گفته بودن که از زندگی خودم بنویسم هم ناراحت نشن. من اخر هر داستانی که از مهرداد و ندا مینویسم یه مقدار هم در مورد زندگی خودم خواهم نوشت و زندگی روزمره خودم رو مینویسم. امیدوارم همه راضی باشید.

پس بای تا اولین قسمت زندگی مهرداد و ندا و زندگی خودم.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:32 توسط میلاد| |

سلام بچه ها.

اومدم بگم که من برگشتم. یه چند روزی نبودم و دلم هم واسه وبم تنگ شده بود هم واسه شماها. واسه همتون.

چند روزی سعی کردم تنها باشم و تنها بودم و تو خودم بودم. چند روزی ناراحت بودم. البته این ناراحتی واسه سحر نبود. میدونید این قضیه (سکانس اخر) مال ۸ ماه پیش بود و من الان کاملا سحر رو فراموش کردم و دیگه حتی دوست ندارم ببینمش ولی خوب وقتی چند روز پیش سکانس اخر رو تعریف کردم یه مقدار برگشتم به اون حال و هوا و دوباره رفتم تو اون فضا وگرنه الان دیگه خوب خوبم و دیگه به عشق و این جور حرفا فکر نمیکنم و فقط به خودم فکر میکنم.

راستی من الان اومدم اپ کنم ولی موندم چی اپ کنم. اخه تا الان فقط داستان مینوشتم. داستان زندگیم رو که به قول شما هم خوب تعریفش میکردم.

حالا واسه این که بدونم چی اپ کنم یه نظر سنجی گذاشتم پایین ابزار شمارنده وبلاگ. من پرسدم توی اون نظر سنجی که چه چیزی اپ کنم؟ لطف کنید توی اون نظر سنجی شرکت کنید و اون چیزی رو که دوست دارید بگید تا از فردا اپ کنم.

راستی یه سری هم به بهترین دوستم بزنید اگه دوست داشتید. وبش خیلی قشنگه. ادرس وبش رو توی لینک زیر می گذارم. ما الان حدود ۱۰ ساله که با هم دوست هستیم. از بچگی با هم بزرگ شدیم و رفیق فابیم. این دوستم هم یکی از افرادی بود که توی ماجرای کامل زندگی من و سحر و مهرداد بود.

وب دوستم: گناه اصلی

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:35 توسط میلاد| |

 

قصه دلها

سلام. نمیدوم چی بگم ولی فقط اومدم بگم که ممنونم از همتون که اکثرا اومدید و نظرای قشنگتون رو گفتید. توی سکانس قبل هم گفتم همتون رو خیلی دوست دارم و به نظر همتون احترام میذارم.

چند تا سوال هم بعضی از بچه ها داشتن که اینجا جوابشون رو میدم. این اتفاقات که از اول بچگیمون شروع شده ولی پایانش (سکانس اخر) مال حدودا ۸ ماه پیشه.

خیلیا من رو مقصر دونستن تو این داستان خیلی ها هم سحر رو. به هر حال من هرچی که اتفاق افتاده بود در کمال واقعیت بدون زیاد و کم کردن گفتم. شما هم نظرتون رو گفتین و نظرتون رو هم دوست دارم حتی اگه به ضرر من باشه.

اینجا باید از دو نفر خیلی تشکر کنم. یکی داداش پیام گلم که همیشه به داداشش سر میزنه و نظر قشنگش رو میگه و من به دلیل اینکه وب نداره یا ادرس وبش رو نمیذاره از اینجا ازش خیلی خیلی تشکر میکنم و یکی هم ابجی سایه گلم که همیشه باهاش درد و دل کردم و ارومم کرده.

الان هم نمیدونم تا کی ولی از لحاظ روحی خیلی داغونم و به یه ریکاوری ذهنی نیاز دارم. شاید چند روز نباشم و تنهایی واسم بهتر باشه تا اروم تر بشم و شایدم همین فردا که از خواب پا بشم خوب شده باشم و برگردم. دقیقا نمیدونم. ولی این چیزی رو که خوب میدونم اینه که چون بهتون قول دادم برمیگردم حتما.

بابای. واسه رسیدن راهی جز رفتن نیست...

                                     

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:47 توسط میلاد| |

 

سكانس اخر

یه توضیح در مورد این سکانس اخر بدم که این سکانس اخر قصه دلها (زندگی من و سحره) و خیلی طولانیه. اگه تا اینجای داستان زندگی من و سحر رو خوندید حتما این سکانس رو بخونید. من خودم با اینکه سکانس تلخیه واسم ولی خیلی این سکانس رو دوست دارم و یه جورایی عاشق این سکانسم. این سکانس تلخی و شیرینی های زیادی واسم داره. از شماها دوستای عزیزم هم که تو این مدت من رو تنها نگذاشتید و بهم سرزدید و همیشه بهم لطف داشتید هم واقعا ممنونم.

سکانس اخر قصه دلها:

من چند روزی توی اون حال و هوا بودم. چند روزی که بدترین روزهای کل زندگیم بود.

یه هفته از ماجرای فهمیدن نامزدی سحر گذشته بود که یه روز صبح بابام از سر کارش بهم زنگ زد و بهم گفت میلاد جان برو دنبال عباس اقا (بابای سحر) و ببرش خونه اقای محرابی ( دوست بابام که ما باهاشون رابطه خانوادگی داشتیم). برو خونشون رو نشونش بده. میخوان خونشون رو رنگ کنن. من به عباس اقا گفتم. اون منتظرته. تو فقط باید بری دنبالش. من خیلی عصبانی شدم. میخواستم بهش بگم که من نمیرم. ولی بعدش اومد تو ذهنم که اگه بگم نمیرم اون حساس میشه که چرا من این کار رو نمیکنم و بهش گفتم که باشه و رفتم جلوی خونشون و سوارش کردم. از قدیما هم من از بابای سحر بدم میومد هم اون از من بدش میومد. همیشه و توی هر جمعی هر طور هم که شده بود یه تیکه به من می انداخت که من رو خراب کنه. ولی بر خلاف همه اون سالها اون روز خیلی شارژ بود. از همه چیز من تعریف می کرد. از رانندگی  از چهره  از درس  از همه چیز. خیلی تعجب کرده بودم. رسیدیم جلوی خونه دوست بابام. رفتیم خونه رو دید و نظرش رو گفت و قرار شد که از ۲ روز دیگه رنگ کردن اون خونه رو شروع کنه. بعد از ۳۰ دقیقه که اونجا بودیم سوار ماشین شدیم و داشتیم بر می گشتیم. موقع برگشتن هم اون تعریف می کرد و من فقط و فقط گوش می دادم. از همه چی تعریف می کرد و وسطش هم باز یه سراغی از خصوصیات من گرفت. این دورویی اش داشت اتیشم می زد. نزدیک خونشون رسیده بودیم که گفت میلاد: چه شبی بشه شب عروسی تو. دوست دارم هرچی زودتر عروسیت رو ببینم. خودم باید برات یه دختر خوب پیدا کنم. یکی مثل خودت. این رو که گفت من خیلی زورم اومد. باز گفت چرا به فکر خودت نیستی؟ چرا این چند وقته تو خودتی؟ من انگار اتیش گرفتم و کنترل خودم رو از دست دادم. گفتم مگه شما گذاشتین؟ مگه شما میذارین ما زندگی خودمون رو بکنیم؟ همین طوری نگام کرد و انگار خشکش زده بود ولی فهمید دارم در مورد سحر حرف می زنم. همون لحظه رسیدیم و من ماشین رو نگه داشتم. گفتم شماها همتون با زندگی من بازی کردید. در رو باز کرد که بره بیرون. گفتم چرا با من ان کار رو کردید؟ چرا؟ چرا زندگیمو نابود کردید؟ برگشت بهم گفتک اگه در مورد ازدواج سحر حرف می زنی اولا باید بهت بگم که سحر ارش رو خیلی دوست داره و خودش انتخابش کرده و الان هم نامزدن. تو رو هم اصلا دوست نداره. نمیشه که تو هرکسی رو که دوست داری بدون در نظر گرفتن نظر اون بخوای که باهات ازدواج کنه. دوما میلاد تو ادم کثیفی هستی. کثیفی. هر شب با یه دختر میخوابی. من یه مقدار خندیدم و سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم. بعدش در رو بست و داشت می رفت طرف خونه. من هم از ماشین پیاده شدم و در جوابش بلند گفتم: چطور اون زمانی که سحر رو با من و خانواده ام تنها می فرستادی مسافرت من ادم کثیفی نبودم؟ چطور اون زمانی که تو می رفتی شهرهای دیگه و اونا همش پیش ما بودن من ادم کثیفی نبودم؟ برو از سحر بپرس چطور اون زمانی که ما بارها با هم تنها بودیم و با من می فرستادیش دنبال کارات من ادم کثیفی نبودم؟ حالا ادم کثیفی شدم؟ حالا هر شب با یکی میخوابم؟ به خدا واگذارتون میکنم. اون داشت در خونشون رو باز میکرد و بلند فریاد زد که داد نزن ما ابرو داریم که اخرین جمله رو بهش گفتم. گفتم عیب نداره من این تهمت هات رو به خانواده ام نمیگم. چون اگه بگم مطمئن هستم که بابام رابطه اش رو باهاتون قطع میکنه ولی مطمئن باش حرفای امروزت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم و هیچ وقت نمی بخشمتون و به خدا واگذارتون میکنم. رفت تو و در رو محکم بست. با اعصاب خرد اومدم چند دقیقه ای نشستم تو ماشین و برگشتم خونه. توی راه خیلی به ماجرای اون روز فکر کردم. خیلی به حرفای خودم و اون فکر کردم. پیش خودم میگفتم یعنی خدایا من اینقدر ادم بدی ام؟ اعصابم خیلی بهم ریخته بود.

۵ روز هم از اون ماجرا گذشت. یه چیزی ته دلم نگران بود. یه روز صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم که یکی از خاله های مادرم (تو شهرستان) فوت کرده. همون لحظه مامانم زنگ زد به بابام و اونم از سر کار اومد و قرار شد برن شهرستان. به منم گفتن پاش بریم ولی من گفتم من نمیام. بابام خیلی اصرار میکرد که من برم. هی میگفت پاشو بریم زشته ولی من به هیج وجه حاظر نبودم برم. دعوامون شد و کلی با هم بحث کردیم. بالاخره اونا (مامان و بابام و ابجی و داداشم) با ناراحتی رفتن. بعد از اینکه اونا رفتن من اعصابم خرد شده بود و ناراحت بودم ولی یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید. پیش خودم گفتم این بهترین موقع واسه اخرین دیدار با سحره. می دونستم بابای سحر اون روز تا شب سر کار دوست بابامه. واسه همین بهش زنگ زدم و گفتم سی سی؟؟ گفت بله؟ گفتم یه خواهش ازت دارم؟ این که یه امروز رو باهام بیای بیرون. کارت دارم. واسش توضیح دادم که خانواده ام رفتن و نیستن. بعد اون گفت کارت در مورد چیه؟ گفتم یه موضوع خصوصیه. بیا بیرون بهت میگم. ولی اون گفت که نمیتونم. کار دارم. تازه تو خانواده ات رفتن و نیستن ولی من که خانواده ام هستن. نمیتونم نمیتونم نمیتونم. خیلی بهش اصرار کردم و اخرش گفتم سحر به خدا این اخرین باره که مزاحمت میشم. یه کار مهم باهات دارم و شاید واسه اخرین بار ببینمت. فقط یه امروز رو با من بیا بیرون. کارت دارم. خانواده ات رو هم یه جوری بپیچون. با اکراه قبول کرد و قرار شد که ۲ کوچه پایین تر از خونشون وایسه که کسی نبینتمون. یکی از ماشین ها مونده بود خونه و من ورش داشتم و رفتم دنبال سحر. سوار ماشین شد و شروع کردم باهاش شوخی کردن ولی اون یه جوری بود. زیاد حرف نمیزد. اکثرا من حرف می زدم و شوخی می کردم. (کلا عادت دارم که با همه شوخی کنم و بگم و بخندم ولی اون روز این کارم یه دلیل دیگه هم داشت و دلیلش این بود که اگه اون قضیه ازدواج سحر واقعیت داشته باشه اون خجالت نکشه). رفتیم یه کافی شاپ. همون جایی که یه روز با مهرداد و ندا رفته بودیم. یادش بخیر. یه بار دیگه هم قبلا با خود سحر اونجا رفته بودم تنهایی. البته اون موقع اون با من کار داشت و بهم گفت که بیا بیرون ببینمت که بردمش اونجا. باهاش در مورد مسائل مختلف صحبت کردم. از همه چی حرف زدم و سعی می کردم که اون هم حرف بزنه ولی اون فقط گوش میداد. اصلا روی فرم نبود. خوب منم همین طوری بودم ولی سعی میکردم این رو نشون ندم. اینقدر براش تعریف کردم و از همه چیز گفتم که بالاخره بعد از حرف خنده دارم خنده اومد روی لبش. دوست نداشتم واسه حرفایی که قرار بود بهش بزنم خجالت بکشه و ناراحت بشه. پس این حرفا و این کارا قبل صحبت اصلیم لازم بود. اخر همه این حرفا گفتم سحر جون یه سوال ازت دارم؟ دیدم سرش رو انداخت پایین. گفتم فقط میخوام بدونم درسته؟ این چیزایی که در موردت شنیدم درسته؟ تو نامزد کردی؟ تو با میل خودت نامزد کردی؟ تو ارش رو دوست داری؟ درسته یا نه؟ چند ثانیه ای ساکت بود و بعد از چند لحظه یه دفعه سکوت رو شکست و گفت اره. درسته. همه حرفایی که شنیدی درسته. اره من ارش رو دوست دارم. یه چند تا نفس عمیق کشیدم و سرم رو تکون دادم و خندیدم! گفت چرا می خندی؟ به من و زندگیم می خندی؟ به ارش می خندی؟ تو فکر کردی کی هستی؟ گفت: میلاد تو خیلی مغرور شدی که الان داری ما رو هم مسخره میکنی. بازم خندیدم. گفتم نه سحر خانم. بهت میگم سحر خانم چون واسم دیگه غریبه شدی. نه به تو می خندم نه به ارش. یاد اون شب افتادم که به مهرداد گفتم ندا داره میمیره. اولش که بهش گفتم خندید و زیر لب گفت: خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است. کارم از گریه گذشتست به ان می خندم. الان هم من یاد اون افتادم و یاد خودم و یاد تو و خنده ام گرفت. اون شب متوجه حرفش نشدم. ولی الان خوب میفهممش. تو هم الان حرف من رو نمی فهمی ولی بعدا یه روزی متوجه میشی. بهش گفتم ممنون. من فقط میخواستم از زبون خودت بشنوم و مطمئن بشم. دلیل کارت رو هم نمی پرسم چون زندگی خودت به خودت مربوطه. پاشو بریم. من و اون ۲ ساعت که با ماشین بیرون داشتیم دور می زدیم و اون موقع هم ۲ ساعت بود که تو کافی شاپ بودیم. دیگه عصر شده بود. از کافی شاپ اومدیم بیرون و داشتیم میرفتیم طرف ماشین. اون منطقه اکثرا خلوت بود و زیاد رفت و امدی نمیشد (حدود ۱۰۰ متری با ماشین فاصله داشتیم). همون طور که قدم بر می داشتیم انگار یه چیزی داشت توی وجودم اتیش می گرفت و قلبم رو اتیش می زد. قلبم یه کوچولو درد می کرد که دلم طاقت نیاورد و  گفتم سحر زندگی خودت به خودت مربوطه ولی یه بخش این قصه من بودم و بلند داد زدم چرا این کار رو کردی؟ چرا با زندگی من بازی کردید؟ چرا من رو ۲۰ سال بازی دادی؟ چرا این عشق پاک بچگانه رو به مسخره گرفتی؟ چرا؟ چرا با کاراتون نابودم کردید؟ چرا اینجور غریبانه توی زمانی که مکه بودم و غریب این عشق ۲۰ ساله رو دورانداختی؟ اونم بلند فریاد زد داد نزن! زندگی هر کسی به خودش مربوطه. مگه من به تو میگم با کی ازدواج کن؟ مگه من به تو میگم که کی رو دوست داشته باش؟ دوباره سرش فریاد زدم که تو به من نمیگی ولی ۲۰ سال با کارات این زندگی و این عشق رو ادامه دادی. با من بازی کردی. احساسات من رو به بازی گرفتی. تو که من رو نمی خواستی غلط کردی که با یه عشق مصنوعی باهام بازی کردی و تا اینجا کشوندیم. بلند داد زدم عیب نداره به زندگیت برس. ولی مطمئن باش یه روز پشیمون میشی و برمیگردی. گفتم سحر تا دلت نرفته برگرد. به خدا یه روز از همه چیز پشیمون میشی و برمیگردی ولی دیگه اون روز اگه هم بر گردی دیگه من نیستم و نمی خوامت. به خدا دیگه از این به بعد حتی نگاهتم نمی کنم. سحر از من فاصله گرفت و می خواست پیاده بره که من بهش گفتم وایسا خودم اوردمت و خودم هم میبرمت ولی اون گوش نداد و همین طوری داشت می رفت که یه دفعه دیدم ۲ تا از این بچه سوسول های ولگرد اومدن طرف من و گفتن چرا مزاحم دختر مردم میشی؟ من هم که خیلی عصبانی بودم گفتم که به شما مربوط نیست عوضی های اشغال. سحر هم داشت از دور همه چیز رو میدید. ولی دیگه اون سحر سابق نبود. سحری نبود که توی کوچکترین مسائل ازم دفاع میکرد. سحری نبود که توی یکی از سکانس ها گفتم واسه خاطر من با خیلیا دعوا میکرد. حتی حاظر نشد بگه که من مزاحمش نشدم و داشت همین طور می رفت. اونا بهم حمله کردن ( من اون روز خیلی بدنم درد می کرد واسه اینکه سرمای شدیدی خرده بودم و به یه دلیل شخصی هم خیلی خسته و ضعیف و سست بودم). حتی نمی تونستم یه لیوان اب رو ۳۰ ثانیه تو دستم بالا نگه دارم. دعوای شدیدی کردیم و به دلایلی که گفتم اکثرا هم من کتک خوردم. یه لحظه چشمم به سحر افتاد که دیگه از اون خیابون گذشت و رفت. بعد از چند دقیقه درگیری بعضی از مردم که از اومدن و ما رو جدا کردن و اون ۲ تا هم مجبور شدن که برن. من هم با صورت زخمی و بدن خسته و داغون خودم رو انداختم تو ماشین و حدود ۱ ساعتی بدون حرکت به ماجرا فکر می کردم. حتی قدرت نشستن و رانندگی کردن رو هم نداشتم. یه لحظه توی ذهنم اومد که زندگیش رو نابود کنم و ازش انتقام بگیرم. خیلی خوب می تونستم این کار رو بکنم و راهش رو هم خیلی خوب بلد بودم. ولی پشیمون شدم. پیش خودم گفتم من مثل اون بی وفا نیستم و نخواهم بود. گفتم عیب نداره بذار خوش باشه. یه روزی خودش جواب کاراش رو میگیره. تو همون حال که توی ماشین دراز کشیده بودم چند تا صحنه از زندگی این چند سالمون تو ذهنم مرور شد:

یه صحنه این بود که یادم افتاد یه روز بابام داشت در مورد سحر حرف میزد و کارای بدش رو می گفت که من ازش زده بشم ولی من بهش گفتم پدر جون من می تونم درستش کنم که اونم بدجور بهم نگاه کرد و منم خیلی خجالت کشیدم. چشمم رو باز کردم و دوباره بستم. یاد اون روز توی سینما پیش مهرداد و ندا و سحر افتادم که وقتی داشتم قصه دلها رو میدیدم مثل دیوونه ها گریه میکردم (کاری که هیچ وقت جلوی دیگران مخصوصا ۲ تا دختر نکردم). دوباره چشمم رو باز کردم و دوباره بستم ولی این دفعه یه قطره اشک از روی صورتم ریخت روی چشمم. یاد دفترچه خاطراتش افتادم و اون ۲ تا قلب و دعاهایی که تو مکه واسش کردم. بعد از حدودا ۳۰ دقیقه من به سختی بلند شدم و با بدبختی رانندگی کردم و هر طور که شده بود خودم رو رسوندم به خونه. خیلی بدنم درد میکرد و داغون بودم. بعد از اینکه ماشین رو گذاشتم خونه با بدبختی خودم رو تا روی تخت کشوندم و خودم رو پرت کردم روی تخت. یه ۵ دقیقه ای روی تخت دراز کشیده بودم و چشمام داشت از خستگی درد میکرد و میخواست خوابم ببره که دیدم یه sms واسم اومد. اول فكر كردم سحره. سرم رو اوردم بالا و يه نگاهي به گوشي انداختم. دیدم sms مهرداده. دقيقا اين طوري نوشته بود: ميلاد تو كجايي از صبح دارم بهت زنگ ميزنم جواب نميدي؟ ندا عملش همين الان تموم شد. ندا حالش خوب شده. خدايا شكرت. ميلاد هم از خدا ممنونم هم از تو واسه دعاهات. ميلاد خدا فراموشمون نكرده. تازه يادم افتاد كه اروز روز عمل ندا بوده. همه چيز رو فراموش كرده بودم. خيلي خوشحال شدم. خيلي. اينقدر كه داشتم بال در مي اوردم. پيش خودم گفتم خدايا خيلي مهربوني. تو دلم گفتم خدايا شكرت. ياد مكه و اشك هامو دعاهام افتادم و بي اختيار چند تا قطره اشك ريختم و سرم رو دوباره گذاشتم روي تخت و دیگه اروم و راحت خوابیدم.

الان گاهی وقتها سحر بهم sms میده و گاهی وقتها هم میبینمش ولی رابطه ما شده همون رابطه دختر عمه و پسر دایی. همین. خیلی وقتها احساس میکنم که یه جور دیگه داره یواشکی بهم نگاه میکنه ولی سعی میکنم همون لحظه ها یا ازش دور بشم یا دیگه انوجا نباشم. این داستان زندگی ما تا یه جاهاییش شیرین بود ولی بعدش نمی دونم چه بلایی سرمون اومد.

چون چاره نيست و ميروم و مي گذارمت

اي عزيز دلم به خدا ميسپارمت.

 

رو پرده سياه اشك سوز سكانس اخره

لحظه اي كه مجنون ميخواد ليلي رو از ياد ببره

حالا كه توي قصه ها ليلي خيانت ميكنه

مجنوني نيست كه تا ابد به گريه عادت بكنه

قصه دلها (سكانس اخر)

باباي

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط میلاد| |

 

درد و دل

دیروز داشتم توی یکی از خیابون های این شهر شلوغ راه میرفتم. فکرم مشغول بود. مشغول یه کاری که برام خیلی مهم بود ولی انجامش خیلی سخت بود. همش نگران اون موضوع بودم. یه دفعه یاد خدا افتادم (ادما توی مشکلاتشون که غرق میشن یاد خدا میوفتن)(البته من سعی میکنم که اینجوری نباشم).

نزدیک افطار بود. گفتم خدایا کمکم کن. من امروز با هزار امید و ارزو دارم میرم که جواب اون کار رو بگیرم. با زبون روزه نا امیدم نکن. اینو که گفتم یه دفعه به حرفم فکر کردم و خیلی از خودم بدم اومد. از خودم متنفر شدم. پیش خودم گفتم من همش ۴ روز که دارم روزه میگیرم. و اینو به زبون اوردم و به خدا گفتم که خدایا من روزه هستم یعنی ما ادما اینقدر جنبه نداریم که یه کار این طوری هم که میکنیم زود به روی اون طرف میاریم. اگه اینجوریه خدا که این همه به ما نعمت داده و همیشه داره کمکمون میکنه چی باید به ما بگه؟ باید همیشه از خودش تعریف کنه و از کارهایی که واسه ما کرده... خیلی از خودم و حرفم بدم اومد. برگشتم تو دلم به خدا گفتم: خدایا ببخشید. معذرت میخوام که اینقدر بی جنبه هستم. دیگه نمیخوام کار مهمم انجام بشه. دیگه واسم مهم نیست.

ولی خدا اینقدر بزرگ و مهربونه که وقتی رفتم جواب کارم رو بگیرم دیدم تقریبا درست شده کارم. خدایا کاشکی همه بشناسنت و به بزرگیت پی ببرن.

فردا سکانس اخر رو مینویسم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:50 توسط میلاد| |

 

سكانس شعر

دوست داشتم قبل سكانس اخر يه پست شعر بذارم. از بچگي عاشق شعر بودم وشايد باورتون نشه ولي خيلي از دوستام خيلي وقتها به جاي كادوهاي ديگه بهم كتاب شعر هديه مي دادن. اين شعر رو هم كه اخر اين پست ميذارم خيلي دوست دارم و يه جورايي عاشقش هستم. اين شعر رو حفظم و هميشه توي تنهايي هام با خودم زمزمه ميكنم.

قرار بود بعد از پايان سكانس اخر من ادرس وب رو با يه sms به سحر بدم كه بياد كل وب رو بخونه و نظرش رو بگه. چون از خودم مطمئن بودم و الان به خودم افتخار ميكنم. ميدونيد چرا؟؟

چون طوري اين داستان زندگيمون رو تعريف كردم كه تا قبل سكانس 18 جواب نظر سنجي وب اين طوري بود. كل نظرات 52     ميلاد بي وفائه 8           سحر بي وفائه 8      هردو بي وفاييم 14       هيچ كدوم 22

 و خوشحالم كه در كمال بي طرفي اين قصه زندگيمون رو با تموم خاطرات خوب و بدش نوشتم. من پيش خودم ميگفتم كه اگه سحر نيست خداش هست. خوشحالم كه اينقدر صادقانه تعريف كردم.

داشتم ميگفتم قرار بود بعد سكانس اخر سحر اين وب رو بخونه ولي خيلي هاتون ازم خواستيد واسه اينكه سحر داغون نشه و زجر نكشه و خرد نشه نذارم وب رو ببينه و منم چون همتون رو دوست دارم و نظراتتون واسم مهمه تصميم گرفتم كه ديگه نذارم بياد وب رو ببينه كه ناراحت نشه واسه اين اتفاقاي گذشته.

و نكته اخر هم اينكه قرار بود بعد از سكانس اخر هم براي هميشه از وب برم و وب رو با تموم خاطرات خوب و بدش بذارم بمونه ولي شما همتون اينقدر بهم لطف داشتيد و گفتيد نرو كه تصميم گرفتم بمونم. الان كه فكر مي كنم مي بينم به همتون عادت كردم همتون رو دوست دارم. تقريبا شديم مثل يه خانواده مجازي. توي اين چند وقت با شما ها هم خاطره دارم. و تصميم گرفتم كه بعد از پايان سكانس اخر هم بمونم پيشتون. از همتون تشكر ميكنم كه اينقدر مهربون و خوب هستيد . شعر رو يادتون نره بخونيد. چند روز ديگه سكانس اخر رو مي نويسم.

 شعري كه خيلي دوسش دارم.

بايد فراموشت كنم

چنديست تمرين مي كنم

من مي توانم! مي شود!

ارام تلقين مي كنم

حالم؟ نه اصلا خوب نيست

تا بعد بهتر مي شود!!

فكري براي اين دل تنهاي غمگين مي كنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين!

خود را براي درك اين

صدبار تحسين مي كنم.

كم كم زيادم ميروي

اين روزگار و رسم اوست

اين جمله را با تلخي اش

صد بار تضمين مي كنم.

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:48 توسط میلاد| |

 

سكانس 18 :

يه توضيح كوچولو بدم كه اين سكانس یكي مونده به اخره و فقط و فقط 1 سكانس ديگه باقي مونده كه اين 2 تا سكانس تقريبا طولانين مخصوصا سكانس اخر. اگه وقت داشتين و دوست داشتيد حتما تا اخر بخونيد اين 2 سكانس پاياني رو. سکانس اخر رو خودم خیلی دوست دارم. مرسي از همتون.

 بازم ببخشید یه توضیح دیگه دارم که مخاطبم همه شما دوستای گلم نیستید و فقط مریم خانوم این توضیح رو بخونه. ولی یه توضیح واسه بقیه هم می دم که سوتفاهم نشه. یه خانم به نام مریم خانم دیروز یه کامنت واسم گذاشت که بعد از خوندن این کامنت خیلی عصبیم کرد. من از همین جا بهش میگم که اصلا شما رو در حدی نمی بینم که جوابتون رو بدم. چون اینقدر شهامت و شجاعت نداشتید که یه ادرسی از خودت بذاری که جوابت رو به اون ادرس بدم. خیلی هم جواب واست داشتم ولی دیگه در حدی نمی بینمت که جوابت رو بدم. اینم گفتم که بدونی اگه شجاعت داشتی و ادرست رو میذاشتی حتما جوابت رو میدادم. اینجوری نمیشه که هر کسی یه حرفی بزنه و بره و پاسخ حرفش رو نگیره و فکر کنه که تفکراتش درسته.

سکانس ۱۸ :

اون شب گذشت و مهمونا رفتن. اخر شب رفتم تو اتاق و رو تخت دراز كشيدم. نمي تونستم از مامانم در مورد سحر چيزي بپرسم اخه خجالت مي كشيدم. هزارتا فكر اومد تو سرم ولي همشو از تو ذهنم بيرون كردم. ياد خاطراتمون افتادم خاطراتي كه هيچ وقت نمي تونم از ذهنم پاكشون كنم.

سحر عاشق استقلال بود و منم عاشق پرسپوليس. هميشه سر اين قضيه با هم كل كل داشتيم. هر وقت پرسوليس مي باخت اون Sms مي داد و اذيتم مي كرد منم هر وقت استقلال مي باخت ديوونه اش مي كردم ولي يادمه توي يه مسابقه كه من خيلي واسم مهم بود اون بهم sms داد كه به خاطر تو فقط اين يه بارو دوست دارم پرسپوليس ببره.

يادمه يه روز با هم رفته بودي يه مغازه كه واسه مامان هديه روز مادر بخريم. من بهش گفته بودم كه باهام بياد اخه اون بهتر مي دونست كه چي بخريم. يه پيراهن انتخاب كردیم  و قرار شد كه اونو بخريم.بعد من به صاحب مغازه گفتم يه روسري قرمز خوشگلم بيار و سحر هم كه فكر كرد من رنگ تيم رو انتخاب كردم گفت اقا ابي بيار. منم لج كردم گفتم نه قرمز بيار. سحرم گفت نه اقا ابي بيار. منم دوباره گفتم  نه قرمز بيار. اينقدر لج كرديم تا مرد با عصبانيت انداختمون بيرون. فكر كرد مي خواهيم اذيتش كنيم. بعدش كلي با هم خنديديم.

اخلاق من و اون خيلي با هم متفاوته. توي اكثر مسائل با هم رقيب بوديم.

اون شب تو فكر اون خاطره ها خوابم برد و همچنان نگران بودم ولي راهي براي فهميدن اين نگراني نداشتم.

1 ماهي گذشت و من توي اين 1 ماه فقط 2 بار سحر رو ديدم كه هر دو بارش هم رفتارش مثل قبل بود. هيچ تغييري نكرده بود. هر دفعه كه مي ديدمش يه گوشي تو دستش بود و فقط با tel حرف مي زد و به كس ديگه توجه نمي كرد. واسم خيلي عجيب بود كه چرا اينجوري شده.

چند روز گذشت و يه روز كه داشتم با مهرداد تلفني صحبت مي كردم مهرداد زد زير گريه و گفت كه فهميده مشكل ندا چيه! ندا بيماري قلبي داشت كه به خاطر 2 تا شوك كه تو زندگيش پيش اومده بود خيلي وضع قلبش رو بهم ريخته بود و هر لحظه امكان ايست قلبي رو داشت. دكترا گفته بودن كه هرچه سريعتر بايد عمل كنه.

مهرداد همين طوري اشك مي ريخت و مي گفت ميلاد چيكار كنم؟ به مهرداد گفتم كه فقط  توكلت به خدا باشه.

ندا رو از هيچ كس ديگه جز خدا نخواه. حتي دكترها. به هچكس هم التماس نكن جز خدا. قرار شده بود 10 روز بعد ندا رو غمل كنند و مهرداد هم شب و روز نداشت.

 

* يه روز من و بابام رفته بوديم استخر و موقع برگشتن من رانندگي مي كردم. بابام اولش يه مقدار تعريف كرد و من هم گوش مي دادم. بعد يه جوك گفت كه كلي خنديديم. تعجب كردم اهل جوك گفتن نبود. بعد شروع كرد در مورد سحر حرف زد. يه تعداد از عيبهاي سحر رو گفت و يه تعداد از كاراي بدي كه سحر انجام داده بود و گفت. بابام از اولم از سحر خوشش نميومد بر خلاف مامانم كه خيلي دوسش داشت. من خيلي تعجب كردم كه چرا اين طوري ميكنه و اين حرفارو ميزنه. يه دفعه بعد از همه اين حرفا گفت خوب شد اين دختره هم نامزد كرد رفت از دستش راحت شديم. من ته جيگرم يه چيزي سوخت. خشكم زد. انگار گر گرفتم. مي خواستم حتي ماشين رو نگه دارم ولي ياد يه چيزي افتادم. ياد يه همچين روزي كه قبلا بابام داشت از سحر بد مي گفت و عيب هاش رو مي گفت و من همون موقع ازش دفاع كردم و يه جمله با خجالت جلوش گفتم. گفتم پدر من ميشه درستش كرد. من مي تونم درستش كنم كه بابام بدجوري نگام كرد و عشق من رو نسبت به سحر فهميد. الان كه اون حرفارو داشتم ازش مي شنيدم خيلي خجالت كشيدم و فهميدم كه رسواي عالم شدم و الان مي فهميدم كه بابام اون حرفا و جوك هاي اوليش واسه اين بود كه من رو اماده كنه و يه جوري بهم بگه كه هم ناراحت نشم و هم اون عشقي كه نسبت به سحر داشتم و اون فهميده بود خجالت نكشم.

گفتم سحر نامزد كرده؟ گفت اره. گفتم خوب خدا كنه خوشبخت بشه.

خدايي قلبم درد گرفته بود خيلي درد مي كرد ولي سعي كردم هيچ عكس العملي نشون ندم. اگه تنها بودم فقط يه جا دراز مي كشيدم و گريه مي كردم و از درد قلب به خودم مي پيچيدم ولي نه!! شروع كردم به خنديدن و بحث رو عوض كردم و با اون ناراحتي هاي روحي و رواني و جسميم واسش جوك گفتم. از همه چي واسش تعريف كردم كه نفهمه پسرش اون روز چه بلايي سرش اومد كه نفهمه پسرش اون روز خرد شد. نفهمه پسرش نابود شد. من مي گفتم و اون هم مي خنديد. هنوز هم صداي خنده هاش تو گوشمه. احساس كردم خوشحاله كه من عكس العمل بدي نشون ندادم. داشتم توي وجود خودم به حال خودم گريه مي كردم. توي وجود خودم واسه خودم عذا گرفته بودم ولي بيرون واسش مي خنديدم تا اينكه بالاخره رسيديم خونه. با قه قهه وارد خونه شد و منم گفتم جايي كار دارم. ميرم و بر مي گردم. رفتم يه جاي خلوت. يه جايي كه هيچ كس نبود. شروع كردم به گريه كردن. قلبم اروم تر شد. گريه ام واسه سحر نبود. اينو كاملا مطمئنم. واسه خاطراتي بود كه توي بهترين دوران زندگيم داشتم و بهترين دوران زندگيم رو اينطوري و با سحر گذروندم.

2 ساعت اونجا بودم و خودم رو خالي كردم و هرچي به دليل اين كاري كه سحر كرده بود فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد. بعد ها فهميدم روز عقدش مامان و بابام من رو به هواي عوض كردن اب و هوام با دوستام فرستاده بودن مسافرت.( كاري كه زياد نمي كردن) تا من ضربه روحي نخورم. و فهميدم پسره اسمش ارشه. 2 سال از من بزرگتر بود. از فاميلاي دور باباش بود. من فقط 1 بار ديده بودمش. يه قيافه معمولي داشت كه 10 برابر از من پايين تر بود. یه خانواده معمولی داشت که هم از نظر فرهنگی هم از نظر مالی ۱۰ برابر از ما پایین تر بود و خودش هم فقط دیپلم داشت که بازم از من پایین تر بود ولی توی یه شرکت توی مالزی کار می کرد که حقوقش بد نبود. من یه چیزایی در مورد خانواده اش شنیده بودم. بابای پسره خیلی با بابای سحر دوست و نزدیک بودن ولی بابای پسره معتاد بود.

از اونجا تا خونه داشتم به این فکر می کردم که سحر من رو به چی اون پسره فروخته. هیچی رو متوجه نمی شدم. نمی دونستم چرا این کار رو کرده. باید باهاش حرف می زدم برای اخرین بار. شاید دلیلی داشته شاید بشه کاری کرد. یاد فیلم شب برهنه افتادم. قبلا هم گفته بودم. زندگی من خیلی شبیهه فیلم شب برهنه شادمهره...

این سکانس یه سکانس تلخ و شیرین بود از نظر خودم. اولش که نوشتمش خنده ام گرفت. اخرش ناراحت شدم. فقط یه سکانس دیگه مونده که تا ۱۰ روز دیگه می نویسمش.

راستی این شعر یه یادگاریه از یه دوست خوب. خیلی دوسش دارم

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید        بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

بابای

قصه دلها (۱۸)

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:26 توسط میلاد| |

 

سکانس ۱۷ :

بازم سلام. اول از همه از همتون تشكر ميكنم كه بهم سر مي زنيد. چند تا سكانس ديگه بيشتر نمونده.

يه چند تا سكانس ديگه تحملم كنيد ديگه هيچ وقت مزاحمتون نميشم. و يه نكته اينكه من توي كل سكانس هاي زندگيم 2 تا سكانس رو خيلي دوست دارم. يكي اين سكانس كه الان مي خونيد و يكي هم سكانس اخر كه بعدا مي خونيد. بازم ببخشيد كه يه مقدار طولانيه. اخه واسه توضيح همه چيز لازم بود كه طولاني بشه.

اميدوارم خدا هم اين سكانس رو دوست داشته باشه و اميدوارم ايشالا همتون يه روزي بريد خونه خدا.

سكاس 17:

چند روز بعد از اون اتفاق بابام بهم گفت ميلاد دوست داري بري مكه؟ خشكم زد! من؟ مكه؟ من و مكه؟؟؟

مگه خدا قبول ميكنه يه همچين ادم گناهكاري بره مكه؟؟ اينا رو تو دلم گفتم. گفت اگه ميخواي و ميتوني بري و مشكلي نداري تا من با يكي از دوستام كه مدير كاروانه صحبت بكنم كه تو و زينب ( خواهرم ) رو با هم بفرسته. ته دلم كلي ذوق كردم و گفتم معلومه كه دوست دارم. يعني ميشه؟ گفت حالا ببينيم چي ميشه.

گفتم چرا تو و مامان نميايد؟ گفت من يه كاري اينجا دارم كه نميتونم بيام هرچي هم به مامانت اصرار ميكنم ميگه بدون من نمياد! از اون روز قشنگ چند روز گذشت و من توي اون چند روز روي هوا بودم.

گفتم خدايا يعني ميشه منم بيام پيشت؟؟ چند روز بعد بابام اومد و گفت ميلاد درست شده. بلند جيغ زدم و گفتم خدايا شكرت. دقيقا 15 روز مونده بود به سفر ما به حج عمره كه سحر فهميد و حداقل اين طور نشون مي داد كه از اين اتفاق خوشحاله. بهم مي گفت من رو يادت نره اونجا. گفتم حتما. مگه ميشه تو رو يادم بره؟

توي اون چند روز باقي مونده به سفرمون من همش پيش خودم فكر مي كردم كاش نمي رفتم. اخه دلم واسه همه تنگ ميشه بيشتر از همه سحر.

من همه كارهام رو كردم و با همه دوستام هم خداحافظي كردم جز يه نفر (مهرداد). اون رو گذاشته بودم لحظه اخر باهاش خداحافظي كنم. شب اخر كه قرار بود فرداش بريم همه خونه ما بودن. منم تو اتاقم بودم كه سحر اومد تو اتاقم و گفت ميلاد دلم برات خيلي تنگ ميشه. اين يكي از جمله هايي بود كه توي كل زندگيمون غرورش رو زير پا گذاشت و گفت. منم خواستم بهش بگم كه دلم خيلي براش تنگ ميشه ولي خجالت كشيدم ( من اصلا ادم خجالتي نيستم و با همه هم رك حرفم رو ميزنم ولي اون يه دفعه نگفتم حرفم رو ) و گفتم همش چند روز كه بيشتر نيست. زود بر مي گردم. اون شب احساس كردم يه مقدار ناراحته. فردا صبح توي فرودگاه همه اومده بودن واسه بدرقه. من داشتم با همه يكي يكي خداحافظي مي كردم. اول بابا و مامانم و بقيه و با سحر هم خداحافظي كردم و گفتم اگه رفتم و بر نگشتم حلالم كن. ناراحت شد و گفت اين حرفو نزن. من منتظرت ميمونم. گفتم چيزي نمي خواي از اونجا واست بيارم؟ گفت نه فقط سلامتيت رو بيار.

رسيدم به اخرين نفر كه مهرداد بود. گرفتمش بغل و گفتم خيلي دلم برات تنگ ميشه داش مهرداد. سرش رو گذاشت رو شونه ام و گفت ميلاد به خدا اگه كوچكترين چيزي واسم بياري ديگه هيچ وقت باهات حرف نمي زنم و دوستي 10 سالمون رو بهم مي زنم ولي فقط يه چيزي ازت مي خوام. ترو خدا واسه ندا دعا كن كه حالش خوب بشه. اونجا از خدا بخواه كه ندا رو بهم برگردونه. اينا رو داشت با گريه مي گفت. منم نزديك بود گريم بگيره ولي خيلي خودم رو كنترل كردم و گفتم حتما داداشي. خيالت راحت باشه. بعدش بوسيدمش و از همه خداحافظي كرديم و رفتيم سوار هواپيما شديم. و اينجوري بود كه سفر عاشقانه ما شروع شد. بعد از 3 ساعت پرواز وارد مدينه شديم و بعد از چك كردن 1 ساعته رفتيم هتل و من و خواهرم توي يه اتاق قرار گرفتيم. بابام من و زينب رو دست يكي از دوستاش سپرده بود كه هوامونو داشته باشه. خيلي خوشحال بودم كه توي شهر پيامبرم. هر روز صبح با زينب مي رفتيم قبرستان بقيع كنار مسجد النبي. خيلي به من حال مي داد. خيلي با صفا بود. بعضي از شب ها هم من ساعت 2 نصفه شب پا مي شدم و زينب رو هم بيدار مي كردم ولي اون اينقدر خوابش ميومد كه باهام نميومد و من تنها مي رفتم بقيع و تنها با خودم و خدا حرف مي زدم و گريه مي كردم و از همه زندگيم واسش مي گفتم و يه دعا مي كردم كه اين بود دعام. خدايا لذت عبادت خودت رو بهم بچشون و عاشقم كن. اگه بخوام يه توصيف از اين سفر بكنم اين رو ميگم كه مدينه قشنگترين شهر و مكه بهترين شهر دنياست. چون با تموم وجود اينو درك كردم.

بعد از يه هفته با مدينه وداع كرديم و رفتيم مكه. توي راه مكه كه داشتيم با اتوبوس مي رفتيم ياد حرف بابام افتادم كه واسم مي گفت كه اولين لحظه كه چشمتون به خونه خدا افتاد 3 تا ارزو بكنيد كه اين 3 تا هرچي باشه بر اورده ميشه و واسم داستان دوستش رو تعريف كرد كه خانمش باردار بوده و وقتي رفتن سونوگرافي بهشون گفتن كه بچتون عقب مونده است. و اونا از يكي كه ميرفته مكه خواسته بودن كه يكي از ارزوهاش رو واسه سالم به دنيا اومدن بچه شون بكنه كه اونم اين كار رو انجام داده و بچه اونا در كمال تعجب و به اراده و لطف خدا سالم به دنيا اومده كه حتي خود دكتر ها هم متحير شدن از اين قضيه.

داشتم به اين فكر مي كردم كه وقتي چشمم به كعبه افتاد چه ارزوهايي بكنم كه اول ياد مامانم افتادم اخه بايد 1 ماه بعد يه عملي انجام مي داد. بعدش ياد سحر افتادم و تصميم گرفتم واسه خوشبختيش دعا كنم. بعدش داشتم فكر مي كردم كه اخرين ارزوم چي باشه و چي واسه خودم از خدا بخوام كه يه دفعه ياد مهرداد و گريه هاش توي فرودگاه افتادم و تصميم گرفتم كه سلامتي ندا رو از خدا بخوام.

اولين لحظه اي كه چشمم به خونه خدا افتاد عظمت و شكوه و بزرگشي ديوونه ام كرده بود. خيلي زيبا و با عظمت بود. پيش خودم فكر مي كردم انگار دارم خواب ميبينم. گفتم خدايا شكرت كه گذاشتي بيام خونه ات و 3 تا ارزوم رو كردم.

اون چند روز كه مكه بوديم احساس كردم. احساس كردم خيلي خدا رو دوست دارم. هر روز اين عشق بيشتر و بيشتر ميشد و نگاه من هم به زندگي عوض ميشد.

احساس كردم خيلي خدا رو دوست دارم. احساس كردم هيچ كس رو به اندازه خدا دوست ندارم.

توي اون چند روز يه چيز ديگه هم متوجه شدم. احساس كردم كه عشق من به سحر يه مقداري افت كرده. نه اينكه دوسش نداشته باشم ولي خوب ديگه اون عشق قبل رو هم نداشتم ولي به هر حال علاقه ام اينقدر بود كه حتي اگر يه مقدارش افت كنه باز هم سحر رو زياد دوست داشته باشم. توي مكه و مدينه چند بار بهش زنگ زدم و باهاش صحبت كردم ولي انگار اون هم تغيير كرده بود و مثل قبل صحبت نمي كرد. داشت باهام مثل غريبه ها بد صحبت مي كرد. يه طوري شده بود. سي سي هميشگي نبود. كاملا اينو مي فهميدم. پيش خودم گفتم شايد ناراحته كه نيستم و برگردم خوب ميشه.

شب اخر با زينب تو 50 متري كعبه نشسته بوديم و فقط اون عظمت و زيبايي رو نگاه مي كرديم. پيش خودم داشتم با خدا حرف مي زدم. مي گفتم خدايا خيلي دوست دارم. مي دونم كه تو هم دوسم داري. اگه دوسم نداشتي هيچ وقت نمياورديم پيش خودت. بهش مي گفتم خدايا بعضي وقتها از همه چي دلم مي شكنه. يكي از اون جاهايي كه دلم شكست زماني بود كه فهميدم ندا حالش بده و شايد ديگه تو اين دنيا نباشه. گفتم خدايا من خيلي گناهكارم. خودم خوب مي دونم ولي ازت خواهش مي كنم كه نذار دل مهرداد بشكنه. لحظه اخر هم رفتيم و پرده كعبه رو با دست گرفتيم. خيلي خوشبو بود. باهاش وداع كرديم و رفتيم و خوابيديم و فردا صبح هم برگشتيم ايران. توي فرودگاه هم همه اومده بودن ولي من هرچي نگاه كردم سحر رو نديدم. همون جا به مهرداد گفتم كه خيالت از بابت ندا راحت باشه اخه واقعا بهش اعتقاد پيدا كرده بودم و با تموم وجود بزرگي خدا رو درك كرده بودم. مخصوصا بعد از شنيدن اون داستان. مهرداد هم خيلي خوشحال شد. داشت از خوشحالي بال در مياورد. توي سالن هم باز سحر رو نديدم. واسم عجيب بود. گفتم خدايا تو اين 15 روز يعني تغيير كرده و فراموشم كرده؟

5 روز بعدش هم با خانواده اش اومدن خونمون ولي بازم اصلا تحويل نگرفت و رفته بود تو اتاق زينب و همش داشت با گوشيش حرف مي زد. حتي موقع شام هم كه صداش كردن بياد گفت با تلفن دارم حرف مي زنم و نيومد تا غذا رو بردن واسش تو اتاق. خيلي تعجب كردم. برشگتم طرف سفره كه ديدم همه دارن منو نگاه ميكنن مخصوصا مامانم كه داشت با اظطراب بهم نگاه مي كرد. مطمئن شدم كه يه اتفاقي افتاده.

قصه دلها (۱۷)

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 2:27 توسط میلاد| |


Design By : Night Skin

PageRank