قصه دلها
قصه دلهایی عاشق
سلام به همه دوستای عزیز خودم. شرمنده ام که تو این چند وقت نتونستم بهتون سر بزنم. به خدا واسه مشکلات درس و دانشگاه خیلی گرفتارم. ممنون از همتون که بهم سر زدید و شرمنده ام کردید. کامنتای همه روخوندم ولی شرمنده که بازم فعلا تا یه مدتی نمی تونم بیام. ایشالا بعدش که مشکلاتم حل شد بر می گردم. بای تا بعد. همتون رو دوست دارم. سکانس ۱ زندگی مهرداد و ندا: قبل از اینکه از زندگی مهرداد و ندا بگم بهتره که از زندگی خودم و مهرداد بگم. از بچگیمون بگم. من تقریبا ۱۰ سالم بود و یه بچه خیلی شیطون و خرابکار بودم. الان گاهی وقتها که مامانم از بچگی هام تعریف میکنه وحشت میکنم. همیشه تو کوچه بودم و با بچه های محله بازی میکردیم. یه جورایی هم سر دسته بچه های محل بودم و هر کسی هرکاری میخواست بکنه به من می گفت بعد کارش رو انجام می داد. یه روز که داشتیم بازی می کردیم دیدم یه پسری اومده وایستاده کنار دیوار و باز ما رو نگاه میکنه. اول بهش محل نذاشتیم و کاری باهاش نداشتیم ولی بعد از چند دقیقه ای اومد جلو و گفت با من هم بازی کنید. بچه ها به من نگاه کردن و گفتن بازیش بدیم؟ منم یه نگاهی بهش کردم و گفتم تو بیا وایسا ذخیره تا بعدا بیارمت تو بازی. خیلی ناراحت شد. دوباره بعد از گذشت چند دقیقه اومد به من گفت منم بیام تو بازی؟ بهش گفتم نه که اونم عصبانی شدو حقم داشت. من کار خوبی نکرده بودم ولی به خاطر بچگشم بود. و دعوامون شد باهم. دعوای خیلی بدی با هم کردیم و بازی اون روزمون بهم ریخت. رفتیم خونه. فکر کردم مال محله دیگه هستن و دیگه اون طرفا پیداش نمیشه ولی اونا اسباب کشی کرده بودن و دقیقا اومده بودن خونه کناری ما. فرداش دوباره دیدم اومد و وایستاد کنار دیوار من هم اصلا نگاهش نمی کردم که دیدم اومد طرف من و یه چیپس واسم خریده بود و بهم داد و گفت منو ببخش. نمی دونم چرا ولی یه دفعه دلم خواست بغلش کنم. با اون سن کم گرفتمش بغل و بوسش کردم و گفتم منو ببخش. اشتباه از من بوده. اونم هی می گفت نه من مقصرم. بقیه خشکشون زده بود. ما دیگه انگار ۲۰ ساله که همدیگه رو می شناختیم. اینجوری شد که یکی از بهترین دوستای کل زندگیم رو پیدا کردم. دوستی که الان ۱۰ ساله همیشه باهامه. توی ناراحتی ها توی خوشی ها. مهرداد ۲ سال از من بزرگتر بود. یه پسر خیلی خوب و خوش قیافه که همه چیزش مثل خودم بود. خیلی بهم شبیه بودیم. از اون روز به بعد سعی کردیم این دوستیمون رو تا اخر عمر ادامه بدیم و توی همه چیز بهم کمک کنیم. توی دوران دبیرستان دوستای دیگه هم بهمون اضافه شدن که یکیشون پوریا بود که ادرسش رو واستون گذاشتم. الان خیلی وقته با پوریا هم هردومون دوستیم ولی دوستی من و مهرداد بر می گرده به خیلی وقت پیش. من و مهرداد بعد از اون همیشه با هم بودیم. هرجا که اون می رفت منم با خودش می برد و بالعکس. حتی اگه من یه کلاس می رفتم اون رو هم خبر می کردم و با هم ثبت نام می کردیم و می رفتیم. همه چیز زندگی همدیگه رو می دونستیم. همیشه با هم در مورد مسائل مختلف درد و دل می کردیم. اون همه چیزش رو به من می گفت و منم همین طور. خیلی وقتها با هم بیرون می رفتیم. چند سالی همین طور گذشت تا اینکه ما هم بزرگتر شدیم و واقعا مثل دو تا برادر بودیم. توی سکانس بعدی نحوه اشنا شدن مهراد رو با ندا میگم که خیلی قشنگه و باحاله. حتی اگه این پست رو نخوندید اون رو حتما بخونید. زندگی روزمره خودم: ببخشید که چند روز نبودم. اخه درگیر یه مشکل دانشگاهی وحشتناک بودم که خدا رو شکر حل شد. ممنونم از همه اونایی که واسم دعا کردن. خیلی دوستون دارم. موضوع این بود که من قبلا یه دانشگاه دیگه با یه رشته دیگه درس می خوندم و می خواستم تغییر رشته و دانشگاه بدم که نمیشد ولی خدا رو شکر بعد از کلی دوندگی درست شد. الانم که دارم میرم دانشگاه و یه مقدار سرم شلوغ شده ولی سعی میکنم حتما اپ کنم. منتظر نظراتتون هستم. از خودتون واسم بگید. از زندگیتون بگید. راستی موضوع اپ رو هم که گذاشته بودم به نظر سنجی جوابش این شد: کلا ۲۶ نفر توی نظرسنجی شرکت کرده بودن. هرچند که تعدادی هم توی کامنتاشون نظرشون رو گفتن. ۹ نفر گفته بودن که زندگی روزمره خودت رو بنویس. ۱ نفر گفته بود که شعر و عکس بذار. ۱۶ نفر هم گفته بودن که داستان زندگی مهرداد و ندا رو بنویس. من پیش خودم فکر کردم که حق با اکثریته و همیشه به خواسته اکثریت احترام گذاشتم حتی اگه برخلاف نظر من بوده. مثل همین جا که شاید خودم چیز دیگه ای رو دوست داشتم ولی به نظر اکثریت احترام میگذارم. اگه میخواستم به این نظر سنجی گوش ندم پس چرا ایجادش کردم؟ واسه همین قرار شد که از این به بعد داستان زندگی مهرداد و ندا رو بنویسم ولی یه کار دیگه هم میکنم که اون ۹ نفر و چند نفری که تو کامنتاشون گفته بودن که از زندگی خودم بنویسم هم ناراحت نشن. من اخر هر داستانی که از مهرداد و ندا مینویسم یه مقدار هم در مورد زندگی خودم خواهم نوشت و زندگی روزمره خودم رو مینویسم. امیدوارم همه راضی باشید. پس بای تا اولین قسمت زندگی مهرداد و ندا و زندگی خودم. اومدم بگم که من برگشتم. یه چند روزی نبودم و دلم هم واسه وبم تنگ شده بود هم واسه شماها. واسه همتون. چند روزی سعی کردم تنها باشم و تنها بودم و تو خودم بودم. چند روزی ناراحت بودم. البته این ناراحتی واسه سحر نبود. میدونید این قضیه (سکانس اخر) مال ۸ ماه پیش بود و من الان کاملا سحر رو فراموش کردم و دیگه حتی دوست ندارم ببینمش ولی خوب وقتی چند روز پیش سکانس اخر رو تعریف کردم یه مقدار برگشتم به اون حال و هوا و دوباره رفتم تو اون فضا وگرنه الان دیگه خوب خوبم و دیگه به عشق و این جور حرفا فکر نمیکنم و فقط به خودم فکر میکنم. راستی من الان اومدم اپ کنم ولی موندم چی اپ کنم. اخه تا الان فقط داستان مینوشتم. داستان زندگیم رو که به قول شما هم خوب تعریفش میکردم. حالا واسه این که بدونم چی اپ کنم یه نظر سنجی گذاشتم پایین ابزار شمارنده وبلاگ. من پرسدم توی اون نظر سنجی که چه چیزی اپ کنم؟ لطف کنید توی اون نظر سنجی شرکت کنید و اون چیزی رو که دوست دارید بگید تا از فردا اپ کنم. راستی یه سری هم به بهترین دوستم بزنید اگه دوست داشتید. وبش خیلی قشنگه. ادرس وبش رو توی لینک زیر می گذارم. ما الان حدود ۱۰ ساله که با هم دوست هستیم. از بچگی با هم بزرگ شدیم و رفیق فابیم. این دوستم هم یکی از افرادی بود که توی ماجرای کامل زندگی من و سحر و مهرداد بود. قصه دلها سلام. نمیدوم چی بگم ولی فقط اومدم بگم که ممنونم از همتون که اکثرا اومدید و نظرای قشنگتون رو گفتید. توی سکانس قبل هم گفتم همتون رو خیلی دوست دارم و به نظر همتون احترام میذارم. چند تا سوال هم بعضی از بچه ها داشتن که اینجا جوابشون رو میدم. این اتفاقات که از اول بچگیمون شروع شده ولی پایانش (سکانس اخر) مال حدودا ۸ ماه پیشه. خیلیا من رو مقصر دونستن تو این داستان خیلی ها هم سحر رو. به هر حال من هرچی که اتفاق افتاده بود در کمال واقعیت بدون زیاد و کم کردن گفتم. شما هم نظرتون رو گفتین و نظرتون رو هم دوست دارم حتی اگه به ضرر من باشه. اینجا باید از دو نفر خیلی تشکر کنم. یکی داداش پیام گلم که همیشه به داداشش سر میزنه و نظر قشنگش رو میگه و من به دلیل اینکه وب نداره یا ادرس وبش رو نمیذاره از اینجا ازش خیلی خیلی تشکر میکنم و یکی هم ابجی سایه گلم که همیشه باهاش درد و دل کردم و ارومم کرده. الان هم نمیدونم تا کی ولی از لحاظ روحی خیلی داغونم و به یه ریکاوری ذهنی نیاز دارم. شاید چند روز نباشم و تنهایی واسم بهتر باشه تا اروم تر بشم و شایدم همین فردا که از خواب پا بشم خوب شده باشم و برگردم. دقیقا نمیدونم. ولی این چیزی رو که خوب میدونم اینه که چون بهتون قول دادم برمیگردم حتما. بابای. واسه رسیدن راهی جز رفتن نیست... سكانس اخر چون چاره نيست و ميروم و مي گذارمت اي عزيز دلم به خدا ميسپارمت. رو پرده سياه اشك سوز سكانس اخره لحظه اي كه مجنون ميخواد ليلي رو از ياد ببره حالا كه توي قصه ها ليلي خيانت ميكنه مجنوني نيست كه تا ابد به گريه عادت بكنه قصه دلها (سكانس اخر) باباي درد و دل دیروز داشتم توی یکی از خیابون های این شهر شلوغ راه میرفتم. فکرم مشغول بود. مشغول یه کاری که برام خیلی مهم بود ولی انجامش خیلی سخت بود. همش نگران اون موضوع بودم. یه دفعه یاد خدا افتادم (ادما توی مشکلاتشون که غرق میشن یاد خدا میوفتن)(البته من سعی میکنم که اینجوری نباشم). نزدیک افطار بود. گفتم خدایا کمکم کن. من امروز با هزار امید و ارزو دارم میرم که جواب اون کار رو بگیرم. با زبون روزه نا امیدم نکن. اینو که گفتم یه دفعه به حرفم فکر کردم و خیلی از خودم بدم اومد. از خودم متنفر شدم. پیش خودم گفتم من همش ۴ روز که دارم روزه میگیرم. و اینو به زبون اوردم و به خدا گفتم که خدایا من روزه هستم یعنی ما ادما اینقدر جنبه نداریم که یه کار این طوری هم که میکنیم زود به روی اون طرف میاریم. اگه اینجوریه خدا که این همه به ما نعمت داده و همیشه داره کمکمون میکنه چی باید به ما بگه؟ باید همیشه از خودش تعریف کنه و از کارهایی که واسه ما کرده... خیلی از خودم و حرفم بدم اومد. برگشتم تو دلم به خدا گفتم: خدایا ببخشید. معذرت میخوام که اینقدر بی جنبه هستم. دیگه نمیخوام کار مهمم انجام بشه. دیگه واسم مهم نیست. ولی خدا اینقدر بزرگ و مهربونه که وقتی رفتم جواب کارم رو بگیرم دیدم تقریبا درست شده کارم. خدایا کاشکی همه بشناسنت و به بزرگیت پی ببرن. فردا سکانس اخر رو مینویسم. سكانس شعر دوست داشتم قبل سكانس اخر يه پست شعر بذارم. از بچگي عاشق شعر بودم وشايد باورتون نشه ولي خيلي از دوستام خيلي وقتها به جاي كادوهاي ديگه بهم كتاب شعر هديه مي دادن. اين شعر رو هم كه اخر اين پست ميذارم خيلي دوست دارم و يه جورايي عاشقش هستم. اين شعر رو حفظم و هميشه توي تنهايي هام با خودم زمزمه ميكنم. قرار بود بعد از پايان سكانس اخر من ادرس وب رو با يه sms به سحر بدم كه بياد كل وب رو بخونه و نظرش رو بگه. چون از خودم مطمئن بودم و الان به خودم افتخار ميكنم. ميدونيد چرا؟؟ چون طوري اين داستان زندگيمون رو تعريف كردم كه تا قبل سكانس 18 جواب نظر سنجي وب اين طوري بود. كل نظرات 52 ميلاد بي وفائه 8 سحر بي وفائه 8 هردو بي وفاييم 14 هيچ كدوم 22 و خوشحالم كه در كمال بي طرفي اين قصه زندگيمون رو با تموم خاطرات خوب و بدش نوشتم. من پيش خودم ميگفتم كه اگه سحر نيست خداش هست. خوشحالم كه اينقدر صادقانه تعريف كردم. داشتم ميگفتم قرار بود بعد سكانس اخر سحر اين وب رو بخونه ولي خيلي هاتون ازم خواستيد واسه اينكه سحر داغون نشه و زجر نكشه و خرد نشه نذارم وب رو ببينه و منم چون همتون رو دوست دارم و نظراتتون واسم مهمه تصميم گرفتم كه ديگه نذارم بياد وب رو ببينه كه ناراحت نشه واسه اين اتفاقاي گذشته. و نكته اخر هم اينكه قرار بود بعد از سكانس اخر هم براي هميشه از وب برم و وب رو با تموم خاطرات خوب و بدش بذارم بمونه ولي شما همتون اينقدر بهم لطف داشتيد و گفتيد نرو كه تصميم گرفتم بمونم. الان كه فكر مي كنم مي بينم به همتون عادت كردم همتون رو دوست دارم. تقريبا شديم مثل يه خانواده مجازي. توي اين چند وقت با شما ها هم خاطره دارم. و تصميم گرفتم كه بعد از پايان سكانس اخر هم بمونم پيشتون. از همتون تشكر ميكنم كه اينقدر مهربون و خوب هستيد . شعر رو يادتون نره بخونيد. چند روز ديگه سكانس اخر رو مي نويسم. شعري كه خيلي دوسش دارم. بايد فراموشت كنم چنديست تمرين مي كنم من مي توانم! مي شود! ارام تلقين مي كنم حالم؟ نه اصلا خوب نيست تا بعد بهتر مي شود!! فكري براي اين دل تنهاي غمگين مي كنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين! خود را براي درك اين صدبار تحسين مي كنم. كم كم زيادم ميروي اين روزگار و رسم اوست اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين مي كنم. سكانس 18 : يه توضيح كوچولو بدم كه اين سكانس یكي مونده به اخره و فقط و فقط 1 سكانس ديگه باقي مونده كه اين 2 تا سكانس تقريبا طولانين مخصوصا سكانس اخر. اگه وقت داشتين و دوست داشتيد حتما تا اخر بخونيد اين 2 سكانس پاياني رو. سکانس اخر رو خودم خیلی دوست دارم. مرسي از همتون. بازم ببخشید یه توضیح دیگه دارم که مخاطبم همه شما دوستای گلم نیستید و فقط مریم خانوم این توضیح رو بخونه. ولی یه توضیح واسه بقیه هم می دم که سوتفاهم نشه. یه خانم به نام مریم خانم دیروز یه کامنت واسم گذاشت که بعد از خوندن این کامنت خیلی عصبیم کرد. من از همین جا بهش میگم که اصلا شما رو در حدی نمی بینم که جوابتون رو بدم. چون اینقدر شهامت و شجاعت نداشتید که یه ادرسی از خودت بذاری که جوابت رو به اون ادرس بدم. خیلی هم جواب واست داشتم ولی دیگه در حدی نمی بینمت که جوابت رو بدم. اینم گفتم که بدونی اگه شجاعت داشتی و ادرست رو میذاشتی حتما جوابت رو میدادم. اینجوری نمیشه که هر کسی یه حرفی بزنه و بره و پاسخ حرفش رو نگیره و فکر کنه که تفکراتش درسته. سکانس ۱۸ : اون شب گذشت و مهمونا رفتن. اخر شب رفتم تو اتاق و رو تخت دراز كشيدم. نمي تونستم از مامانم در مورد سحر چيزي بپرسم اخه خجالت مي كشيدم. هزارتا فكر اومد تو سرم ولي همشو از تو ذهنم بيرون كردم. ياد خاطراتمون افتادم خاطراتي كه هيچ وقت نمي تونم از ذهنم پاكشون كنم. سحر عاشق استقلال بود و منم عاشق پرسپوليس. هميشه سر اين قضيه با هم كل كل داشتيم. هر وقت پرسوليس مي باخت اون Sms مي داد و اذيتم مي كرد منم هر وقت استقلال مي باخت ديوونه اش مي كردم ولي يادمه توي يه مسابقه كه من خيلي واسم مهم بود اون بهم sms داد كه به خاطر تو فقط اين يه بارو دوست دارم پرسپوليس ببره. يادمه يه روز با هم رفته بودي يه مغازه كه واسه مامان هديه روز مادر بخريم. من بهش گفته بودم كه باهام بياد اخه اون بهتر مي دونست كه چي بخريم. يه پيراهن انتخاب كردیم و قرار شد كه اونو بخريم.بعد من به صاحب مغازه گفتم يه روسري قرمز خوشگلم بيار و سحر هم كه فكر كرد من رنگ تيم رو انتخاب كردم گفت اقا ابي بيار. منم لج كردم گفتم نه قرمز بيار. سحرم گفت نه اقا ابي بيار. منم دوباره گفتم نه قرمز بيار. اينقدر لج كرديم تا مرد با عصبانيت انداختمون بيرون. فكر كرد مي خواهيم اذيتش كنيم. بعدش كلي با هم خنديديم. اخلاق من و اون خيلي با هم متفاوته. توي اكثر مسائل با هم رقيب بوديم. اون شب تو فكر اون خاطره ها خوابم برد و همچنان نگران بودم ولي راهي براي فهميدن اين نگراني نداشتم. 1 ماهي گذشت و من توي اين 1 ماه فقط 2 بار سحر رو ديدم كه هر دو بارش هم رفتارش مثل قبل بود. هيچ تغييري نكرده بود. هر دفعه كه مي ديدمش يه گوشي تو دستش بود و فقط با tel حرف مي زد و به كس ديگه توجه نمي كرد. واسم خيلي عجيب بود كه چرا اينجوري شده. چند روز گذشت و يه روز كه داشتم با مهرداد تلفني صحبت مي كردم مهرداد زد زير گريه و گفت كه فهميده مشكل ندا چيه! ندا بيماري قلبي داشت كه به خاطر 2 تا شوك كه تو زندگيش پيش اومده بود خيلي وضع قلبش رو بهم ريخته بود و هر لحظه امكان ايست قلبي رو داشت. دكترا گفته بودن كه هرچه سريعتر بايد عمل كنه. مهرداد همين طوري اشك مي ريخت و مي گفت ميلاد چيكار كنم؟ به مهرداد گفتم كه فقط توكلت به خدا باشه. ندا رو از هيچ كس ديگه جز خدا نخواه. حتي دكترها. به هچكس هم التماس نكن جز خدا. قرار شده بود 10 روز بعد ندا رو غمل كنند و مهرداد هم شب و روز نداشت. * يه روز من و بابام رفته بوديم استخر و موقع برگشتن من رانندگي مي كردم. بابام اولش يه مقدار تعريف كرد و من هم گوش مي دادم. بعد يه جوك گفت كه كلي خنديديم. تعجب كردم اهل جوك گفتن نبود. بعد شروع كرد در مورد سحر حرف زد. يه تعداد از عيبهاي سحر رو گفت و يه تعداد از كاراي بدي كه سحر انجام داده بود و گفت. بابام از اولم از سحر خوشش نميومد بر خلاف مامانم كه خيلي دوسش داشت. من خيلي تعجب كردم كه چرا اين طوري ميكنه و اين حرفارو ميزنه. يه دفعه بعد از همه اين حرفا گفت خوب شد اين دختره هم نامزد كرد رفت از دستش راحت شديم. من ته جيگرم يه چيزي سوخت. خشكم زد. انگار گر گرفتم. مي خواستم حتي ماشين رو نگه دارم ولي ياد يه چيزي افتادم. ياد يه همچين روزي كه قبلا بابام داشت از سحر بد مي گفت و عيب هاش رو مي گفت و من همون موقع ازش دفاع كردم و يه جمله با خجالت جلوش گفتم. گفتم پدر من ميشه درستش كرد. من مي تونم درستش كنم كه بابام بدجوري نگام كرد و عشق من رو نسبت به سحر فهميد. الان كه اون حرفارو داشتم ازش مي شنيدم خيلي خجالت كشيدم و فهميدم كه رسواي عالم شدم و الان مي فهميدم كه بابام اون حرفا و جوك هاي اوليش واسه اين بود كه من رو اماده كنه و يه جوري بهم بگه كه هم ناراحت نشم و هم اون عشقي كه نسبت به سحر داشتم و اون فهميده بود خجالت نكشم. گفتم سحر نامزد كرده؟ گفت اره. گفتم خوب خدا كنه خوشبخت بشه. خدايي قلبم درد گرفته بود خيلي درد مي كرد ولي سعي كردم هيچ عكس العملي نشون ندم. اگه تنها بودم فقط يه جا دراز مي كشيدم و گريه مي كردم و از درد قلب به خودم مي پيچيدم ولي نه!! شروع كردم به خنديدن و بحث رو عوض كردم و با اون ناراحتي هاي روحي و رواني و جسميم واسش جوك گفتم. از همه چي واسش تعريف كردم كه نفهمه پسرش اون روز چه بلايي سرش اومد كه نفهمه پسرش اون روز خرد شد. نفهمه پسرش نابود شد. من مي گفتم و اون هم مي خنديد. هنوز هم صداي خنده هاش تو گوشمه. احساس كردم خوشحاله كه من عكس العمل بدي نشون ندادم. داشتم توي وجود خودم به حال خودم گريه مي كردم. توي وجود خودم واسه خودم عذا گرفته بودم ولي بيرون واسش مي خنديدم تا اينكه بالاخره رسيديم خونه. با قه قهه وارد خونه شد و منم گفتم جايي كار دارم. ميرم و بر مي گردم. رفتم يه جاي خلوت. يه جايي كه هيچ كس نبود. شروع كردم به گريه كردن. قلبم اروم تر شد. گريه ام واسه سحر نبود. اينو كاملا مطمئنم. واسه خاطراتي بود كه توي بهترين دوران زندگيم داشتم و بهترين دوران زندگيم رو اينطوري و با سحر گذروندم. 2 ساعت اونجا بودم و خودم رو خالي كردم و هرچي به دليل اين كاري كه سحر كرده بود فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد. بعد ها فهميدم روز عقدش مامان و بابام من رو به هواي عوض كردن اب و هوام با دوستام فرستاده بودن مسافرت.( كاري كه زياد نمي كردن) تا من ضربه روحي نخورم. و فهميدم پسره اسمش ارشه. 2 سال از من بزرگتر بود. از فاميلاي دور باباش بود. من فقط 1 بار ديده بودمش. يه قيافه معمولي داشت كه 10 برابر از من پايين تر بود. یه خانواده معمولی داشت که هم از نظر فرهنگی هم از نظر مالی ۱۰ برابر از ما پایین تر بود و خودش هم فقط دیپلم داشت که بازم از من پایین تر بود ولی توی یه شرکت توی مالزی کار می کرد که حقوقش بد نبود. من یه چیزایی در مورد خانواده اش شنیده بودم. بابای پسره خیلی با بابای سحر دوست و نزدیک بودن ولی بابای پسره معتاد بود. از اونجا تا خونه داشتم به این فکر می کردم که سحر من رو به چی اون پسره فروخته. هیچی رو متوجه نمی شدم. نمی دونستم چرا این کار رو کرده. باید باهاش حرف می زدم برای اخرین بار. شاید دلیلی داشته شاید بشه کاری کرد. یاد فیلم شب برهنه افتادم. قبلا هم گفته بودم. زندگی من خیلی شبیهه فیلم شب برهنه شادمهره... این سکانس یه سکانس تلخ و شیرین بود از نظر خودم. اولش که نوشتمش خنده ام گرفت. اخرش ناراحت شدم. فقط یه سکانس دیگه مونده که تا ۱۰ روز دیگه می نویسمش. راستی این شعر یه یادگاریه از یه دوست خوب. خیلی دوسش دارم بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت بابای قصه دلها (۱۸) سکانس ۱۷ : بازم سلام. اول از همه از همتون تشكر ميكنم كه بهم سر مي زنيد. چند تا سكانس ديگه بيشتر نمونده. يه چند تا سكانس ديگه تحملم كنيد ديگه هيچ وقت مزاحمتون نميشم. و يه نكته اينكه من توي كل سكانس هاي زندگيم 2 تا سكانس رو خيلي دوست دارم. يكي اين سكانس كه الان مي خونيد و يكي هم سكانس اخر كه بعدا مي خونيد. بازم ببخشيد كه يه مقدار طولانيه. اخه واسه توضيح همه چيز لازم بود كه طولاني بشه. اميدوارم خدا هم اين سكانس رو دوست داشته باشه و اميدوارم ايشالا همتون يه روزي بريد خونه خدا. سكاس 17: چند روز بعد از اون اتفاق بابام بهم گفت ميلاد دوست داري بري مكه؟ خشكم زد! من؟ مكه؟ من و مكه؟؟؟ مگه خدا قبول ميكنه يه همچين ادم گناهكاري بره مكه؟؟ اينا رو تو دلم گفتم. گفت اگه ميخواي و ميتوني بري و مشكلي نداري تا من با يكي از دوستام كه مدير كاروانه صحبت بكنم كه تو و زينب ( خواهرم ) رو با هم بفرسته. ته دلم كلي ذوق كردم و گفتم معلومه كه دوست دارم. يعني ميشه؟ گفت حالا ببينيم چي ميشه. گفتم چرا تو و مامان نميايد؟ گفت من يه كاري اينجا دارم كه نميتونم بيام هرچي هم به مامانت اصرار ميكنم ميگه بدون من نمياد! از اون روز قشنگ چند روز گذشت و من توي اون چند روز روي هوا بودم. گفتم خدايا يعني ميشه منم بيام پيشت؟؟ چند روز بعد بابام اومد و گفت ميلاد درست شده. بلند جيغ زدم و گفتم خدايا شكرت. دقيقا 15 روز مونده بود به سفر ما به حج عمره كه سحر فهميد و حداقل اين طور نشون مي داد كه از اين اتفاق خوشحاله. بهم مي گفت من رو يادت نره اونجا. گفتم حتما. مگه ميشه تو رو يادم بره؟ توي اون چند روز باقي مونده به سفرمون من همش پيش خودم فكر مي كردم كاش نمي رفتم. اخه دلم واسه همه تنگ ميشه بيشتر از همه سحر. من همه كارهام رو كردم و با همه دوستام هم خداحافظي كردم جز يه نفر (مهرداد). اون رو گذاشته بودم لحظه اخر باهاش خداحافظي كنم. شب اخر كه قرار بود فرداش بريم همه خونه ما بودن. منم تو اتاقم بودم كه سحر اومد تو اتاقم و گفت ميلاد دلم برات خيلي تنگ ميشه. اين يكي از جمله هايي بود كه توي كل زندگيمون غرورش رو زير پا گذاشت و گفت. منم خواستم بهش بگم كه دلم خيلي براش تنگ ميشه ولي خجالت كشيدم ( من اصلا ادم خجالتي نيستم و با همه هم رك حرفم رو ميزنم ولي اون يه دفعه نگفتم حرفم رو ) و گفتم همش چند روز كه بيشتر نيست. زود بر مي گردم. اون شب احساس كردم يه مقدار ناراحته. فردا صبح توي فرودگاه همه اومده بودن واسه بدرقه. من داشتم با همه يكي يكي خداحافظي مي كردم. اول بابا و مامانم و بقيه و با سحر هم خداحافظي كردم و گفتم اگه رفتم و بر نگشتم حلالم كن. ناراحت شد و گفت اين حرفو نزن. من منتظرت ميمونم. گفتم چيزي نمي خواي از اونجا واست بيارم؟ گفت نه فقط سلامتيت رو بيار. رسيدم به اخرين نفر كه مهرداد بود. گرفتمش بغل و گفتم خيلي دلم برات تنگ ميشه داش مهرداد. سرش رو گذاشت رو شونه ام و گفت ميلاد به خدا اگه كوچكترين چيزي واسم بياري ديگه هيچ وقت باهات حرف نمي زنم و دوستي 10 سالمون رو بهم مي زنم ولي فقط يه چيزي ازت مي خوام. ترو خدا واسه ندا دعا كن كه حالش خوب بشه. اونجا از خدا بخواه كه ندا رو بهم برگردونه. اينا رو داشت با گريه مي گفت. منم نزديك بود گريم بگيره ولي خيلي خودم رو كنترل كردم و گفتم حتما داداشي. خيالت راحت باشه. بعدش بوسيدمش و از همه خداحافظي كرديم و رفتيم سوار هواپيما شديم. و اينجوري بود كه سفر عاشقانه ما شروع شد. بعد از 3 ساعت پرواز وارد مدينه شديم و بعد از چك كردن 1 ساعته رفتيم هتل و من و خواهرم توي يه اتاق قرار گرفتيم. بابام من و زينب رو دست يكي از دوستاش سپرده بود كه هوامونو داشته باشه. خيلي خوشحال بودم كه توي شهر پيامبرم. هر روز صبح با زينب مي رفتيم قبرستان بقيع كنار مسجد النبي. خيلي به من حال مي داد. خيلي با صفا بود. بعضي از شب ها هم من ساعت 2 نصفه شب پا مي شدم و زينب رو هم بيدار مي كردم ولي اون اينقدر خوابش ميومد كه باهام نميومد و من تنها مي رفتم بقيع و تنها با خودم و خدا حرف مي زدم و گريه مي كردم و از همه زندگيم واسش مي گفتم و يه دعا مي كردم كه اين بود دعام. خدايا لذت عبادت خودت رو بهم بچشون و عاشقم كن. اگه بخوام يه توصيف از اين سفر بكنم اين رو ميگم كه مدينه قشنگترين شهر و مكه بهترين شهر دنياست. چون با تموم وجود اينو درك كردم. بعد از يه هفته با مدينه وداع كرديم و رفتيم مكه. توي راه مكه كه داشتيم با اتوبوس مي رفتيم ياد حرف بابام افتادم كه واسم مي گفت كه اولين لحظه كه چشمتون به خونه خدا افتاد 3 تا ارزو بكنيد كه اين 3 تا هرچي باشه بر اورده ميشه و واسم داستان دوستش رو تعريف كرد كه خانمش باردار بوده و وقتي رفتن سونوگرافي بهشون گفتن كه بچتون عقب مونده است. و اونا از يكي كه ميرفته مكه خواسته بودن كه يكي از ارزوهاش رو واسه سالم به دنيا اومدن بچه شون بكنه كه اونم اين كار رو انجام داده و بچه اونا در كمال تعجب و به اراده و لطف خدا سالم به دنيا اومده كه حتي خود دكتر ها هم متحير شدن از اين قضيه. داشتم به اين فكر مي كردم كه وقتي چشمم به كعبه افتاد چه ارزوهايي بكنم كه اول ياد مامانم افتادم اخه بايد 1 ماه بعد يه عملي انجام مي داد. بعدش ياد سحر افتادم و تصميم گرفتم واسه خوشبختيش دعا كنم. بعدش داشتم فكر مي كردم كه اخرين ارزوم چي باشه و چي واسه خودم از خدا بخوام كه يه دفعه ياد مهرداد و گريه هاش توي فرودگاه افتادم و تصميم گرفتم كه سلامتي ندا رو از خدا بخوام. اولين لحظه اي كه چشمم به خونه خدا افتاد عظمت و شكوه و بزرگشي ديوونه ام كرده بود. خيلي زيبا و با عظمت بود. پيش خودم فكر مي كردم انگار دارم خواب ميبينم. گفتم خدايا شكرت كه گذاشتي بيام خونه ات و 3 تا ارزوم رو كردم. اون چند روز كه مكه بوديم احساس كردم. احساس كردم خيلي خدا رو دوست دارم. هر روز اين عشق بيشتر و بيشتر ميشد و نگاه من هم به زندگي عوض ميشد. احساس كردم خيلي خدا رو دوست دارم. احساس كردم هيچ كس رو به اندازه خدا دوست ندارم. توي اون چند روز يه چيز ديگه هم متوجه شدم. احساس كردم كه عشق من به سحر يه مقداري افت كرده. نه اينكه دوسش نداشته باشم ولي خوب ديگه اون عشق قبل رو هم نداشتم ولي به هر حال علاقه ام اينقدر بود كه حتي اگر يه مقدارش افت كنه باز هم سحر رو زياد دوست داشته باشم. توي مكه و مدينه چند بار بهش زنگ زدم و باهاش صحبت كردم ولي انگار اون هم تغيير كرده بود و مثل قبل صحبت نمي كرد. داشت باهام مثل غريبه ها بد صحبت مي كرد. يه طوري شده بود. سي سي هميشگي نبود. كاملا اينو مي فهميدم. پيش خودم گفتم شايد ناراحته كه نيستم و برگردم خوب ميشه. شب اخر با زينب تو 50 متري كعبه نشسته بوديم و فقط اون عظمت و زيبايي رو نگاه مي كرديم. پيش خودم داشتم با خدا حرف مي زدم. مي گفتم خدايا خيلي دوست دارم. مي دونم كه تو هم دوسم داري. اگه دوسم نداشتي هيچ وقت نمياورديم پيش خودت. بهش مي گفتم خدايا بعضي وقتها از همه چي دلم مي شكنه. يكي از اون جاهايي كه دلم شكست زماني بود كه فهميدم ندا حالش بده و شايد ديگه تو اين دنيا نباشه. گفتم خدايا من خيلي گناهكارم. خودم خوب مي دونم ولي ازت خواهش مي كنم كه نذار دل مهرداد بشكنه. لحظه اخر هم رفتيم و پرده كعبه رو با دست گرفتيم. خيلي خوشبو بود. باهاش وداع كرديم و رفتيم و خوابيديم و فردا صبح هم برگشتيم ايران. توي فرودگاه هم همه اومده بودن ولي من هرچي نگاه كردم سحر رو نديدم. همون جا به مهرداد گفتم كه خيالت از بابت ندا راحت باشه اخه واقعا بهش اعتقاد پيدا كرده بودم و با تموم وجود بزرگي خدا رو درك كرده بودم. مخصوصا بعد از شنيدن اون داستان. مهرداد هم خيلي خوشحال شد. داشت از خوشحالي بال در مياورد. توي سالن هم باز سحر رو نديدم. واسم عجيب بود. گفتم خدايا تو اين 15 روز يعني تغيير كرده و فراموشم كرده؟ 5 روز بعدش هم با خانواده اش اومدن خونمون ولي بازم اصلا تحويل نگرفت و رفته بود تو اتاق زينب و همش داشت با گوشيش حرف مي زد. حتي موقع شام هم كه صداش كردن بياد گفت با تلفن دارم حرف مي زنم و نيومد تا غذا رو بردن واسش تو اتاق. خيلي تعجب كردم. برشگتم طرف سفره كه ديدم همه دارن منو نگاه ميكنن مخصوصا مامانم كه داشت با اظطراب بهم نگاه مي كرد. مطمئن شدم كه يه اتفاقي افتاده. قصه دلها (۱۷)
![]()


| Design By : Night Skin |



